روزه نجات دهنده
28 بازدید
تاریخ ارائه : 7/31/2013 11:46:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

 روزه نجات دهنده

شبلی گوید: در قافله ای به شام می رفتم. راهزنان آمدند، قافله را گرفتند و نزد سر دسته که نشسته بود، بردند و اموال قافله را بر او عرضه کردند . ظرفی را بیرون آوردند که در آن بادام و شکر بود و شروع کردند به خوردن، جز امیر که هیچ نخورد. او را گفتم: چرا نمی خوری؟ گفت: من روزه دارم! گفتم: راهزنی می کنی و اموال مردم را می گیری و آن ها را می کشی و روزه می گیری؟ گفت: ای شیخ! برای صلح جایی باقی بگذار! پس از آن، روزی او را در طواف دیدم و او مُحرم بود و چون خیکی خشکیده و پوسیده، تکیده بود. او را گفتم: تو آن مردی؟ گفت: آن روزه مرا به اینجا رسانید