عشق و افطار
15 بازدید
تاریخ ارائه : 7/31/2013 2:24:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

 عشق و افطار

مادرش زولبیا دوست داشت و پدرش بامیه …

 نیم کیلو بامیه خرید و نیم کیلو زولبیا و رفت خانه، کلید انداخت، در را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه و وسایل سفره افطار را آماده کرد، همه چیز را سر جایش گذاشت …

 زولبیا، بامیه، پنیر، نان، سبزی و گردو …

 نشست سر سفره، دو قاب عکس را آورد !

 یکی کنار زولبیا و دیگری کنار بامیه…

(محمد رضا مهاجر)