روزه حلاج
14 بازدید
تاریخ ارائه : 7/31/2013 1:19:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

 روزه حلاج

اون روز هم داشت از خرابه ایی که بیماران جزامی توش زندگی می کردند می گذشت. جزامی ها داشتند ناهار می خوردند، ناهار که چه؟ ته مونده ی غذاهای دیگران و چیزهایی که تو آشغال ها پیدا کرده بودند. یکی از اون ها بلند شد و به حلاج گفت: بفرما ناهار!

 - مزاحم نیستم؟

 - نه بفرمایید.

حلاج نشست پای سفره. یکی از جزامی ها بهش گفت: تو چه جوریه که از ما نمی ترسی. دوستات حتی چندششون می شه از کنار ما رد شند، ولی تو الان …

 حلاج : خب اون ها الان روزه هستند برای همین این جا نمیان تا دلشون هوس غذا نکنه.

 - پس تو که این همه عارفی و خدا پرستی چرا روزه نیستی؟

 - نشد امروز روزه بگیرم دیگه …

  حلاج دست به غذا ها برد و چند لقمه خورد، درست از همون غذا هایی که جزامی ها بهشون دست زده بودن. چند لقمه که خورد، بلند شد و تشکر کرد و رفت. موقع افطار که شد غذایی به دهنش گذاشت و گفت: خدایا روزه من را قبول کن.

 یکی پرسید: ولی ما تو را دیدیم که داشتی با جزامی ها ناهار می خوردی !!!؟؟؟ 

- گفت: روزه ی من برای خداست. خودش می دونه که من اون چند لقمه غذا را از روی گرسنگی و هوس نخوردم. دل بنده اش را می شکستم روزه ام باطل می شد یا خوردن چند لقمه غذا ؟؟؟