به سرخی سیب
13 بازدید
تاریخ ارائه : 8/3/2013 2:07:00 PM
موضوع: علوم تربیتی

درخت سیب تنومندی بود و پسر بچه ای که خیلی دوست داشت با او بازی کند، از تنه اش بالا رود از سیب هایش بچیند و بخورد و در سایه اش بخوابد. زمان گذشت… پسر بچه بزرگ شد و به درخت بی اعتنا. دیگر دوست نداشت با او بازی کند. روزی به کنار درخت آمد، درخت سیب به پسر گفت: بیا با من بازی کن…

پسر بچه جواب داد : من دیگر بچه نیستم که بخواهم با تو بازی کنم… من به دنبال سرگرمی هایی بهترهستم و برای به دست آوردن آنها، پول لازم دارم.

درخت گفت: پول ندارم، ولی تو می توانی سیب های مرا بچینی و بفروشی و پول بدست آوری. 

پسر تمام سیب های درخت را چید و فروخت و آنچه را که نیاز داشت خرید و درخت را فراموش کرد.

 درخت دوباره غمگین شد… مدتها گذشت و پسر مبدل به مرد جوانی شد و با اضطراب سراغ درخت آمد…چرا غمگینی؟ درخت از او پرسید.

بیا و در سایه ام بنشین، بدون تو احساس تنهایی می کنم…

مرد جوان جواب داد:

فرصت کا فی ندارم… باید برای خانواده ام تلاش کنم باید برایشان خانه ای بسازم نیاز به سرمایه دارم…

درخت گفت: سرمایه ای برای کمک ندارم اما تو می تونی با شاخه هایم و تنه ام برای خودت خانه ای بسازی… پسر خوشحال شد و تمام شاخه ها وتنه درخت را برید و با آنها خانه ای برای خودش ساخت.

دوباره درخت تنها ماند. زمانی طولانی به سر آمد. پس از سالیان دراز پیرمردی خسته و تنها و رنجور به کنار درخت آمد. درخت از او پرسید: چرا غمگینی؟ 

ای کاش می توانستم کمکت کنم، اما دیگر نه سیب دارم و نه شاخه وتنه. حتی سایه ای ندارم برای پناه دادن به تو. 

پیرمرد گفت: خسته ام از زندگی و فقط می خواهم با تو باشم، آیا می توانم کنارت بنشینم؟ 

پیرمرد کنار درخت نشست. با اندوه بسیار به سالهای از دست رفته فکر کرد و به این سوال، که آیا بی رحم و خودخواه بوده است؟؟؟

"چه شباهت عجیبی است بین رفتار ما با والدین و رفتار پسر بچه با درخت سیب"