حکایتی درباره ریا و اخلاص ازعلامه مجلسی
16 بازدید
تاریخ ارائه : 8/5/2013 11:46:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

  حکايتي درباره ريا و اخلاص ازعلامه مجلسي
حکايتي را درباره علامه مجلسي نقل مي کنند که نمي دانم تا چه حد درست است، ولي به هر حال، پيام اين داستان واقعيت دارد، گرچه به اين شکل هم اتفاق نيافتاده باشد. نقل مي کنند پس از رحلت مرحوم علامه مجلسي، ايشان را در خواب ديدند و پرسيدند چه چيزي موجب نجات شما شد و از بين اين همه خدمت هايي که انجام داده ايد و کتابهايي که نوشته ايد و تدريس هايي که داشته ايد، کدام براي شما نافع تر بود؟ ايشان فرمودند: هيچ کدام از کارهايي که انجام دادم آن اثري را که انتظار داشتم به همراه نياورد و هنگام حساب، هر کدام نقص و ايرادي داشت. پرسيدند پس چه چيزي دست شما را گرفت؟ فرمود: روزي از کوچه اي رد مي شدم و سيبي در دستم بود. در اين حال زني هم (که گويا يهودي بوده) در حالي که بچه اي در بغل داشت از آنجا عبور مي کرد. کودک نگاهش به سيبي که در دستم بود افتاد و من از حرکات او فهميدم تلاش دارد سيب را از دست من بگيرد. مادرش که متوجه شد، او را منع کرد و دستش را کشيد. من براي شاد کردن آن کودک، جلو رفتم و آن سيب را به او دادم. در اين دنيا به من گفتند کار صد در صد خالص تو همين يک کار بود که هيچ شائبه اي از تملق سلطان، شهرت و فضل علمي خود را به رخ ديگران کشيدن و ... نداشت! آن سيب را فقط براي رضاي خدا دادم تا دل آن کودک شاد شود.