اهميت علم آموزي نسل جوان از ديدگاه امام صادق (ع)
28 بازدید
موضوع: اخلاق و عرفان

شيوه‏ها و راه كارهاى عملى برخورد و هدايت جوانان در پرتو گفتار و رفتار صادق آل محمدعليهم السلام شامل7 مورد1  - رفتار نيكو و ملايم2 - آگاهى دادن در مسائل دينى3 - شناساندن آسيب‏هاى اجتماعى4 - ترغيب به دانش افزايى5 - عادت دادن به حسابرسى6 - تعديل حس دوست‏خواهى7 - ضرورت ازدواج8 - تشويق به نماز9 – تقويت انديشه‏ هاى مثبت است که در اين مقالههدف ما بررسي مورد چهارم،اهميت علم آموزي براي عموم مسلمانان به خصوص نسل جوان از ديدگاه امام صادق (ع) است.

اسلام عزيز، علم و دانش را نور میداند. نورى كه خدا آن را در قلب‏هاى مستعد می پروراند و او را به راه راست و بندگى عاشقانه و عارفانه فرا مى‏خواند. سعادت و نيك فرجامى آدمى در سايه اين دانش به دست مى‏آيد. علم، آدمى را از تاريكى و ظلمت مى‏رهاند و او را به سوى نور و روشنايى رهنمون مى‏سازد. آدمى چگونه مى‏تواند از اين منبع درخشان، روى گردان و بى‏بهره بماند، در حالى كه در آموزه‏هاى روايى، پى‏گيرى آن حتى در دوردست‏ترين سرزمين‏ها كه چين كنايه‏اى از آن بوده سفارش شده است.

اما اهميت موضوع براي جوانان به دين سبب است که از  فرصتي که پيش روي دارند با حرکت به سمت علم آموزي و گسترش علم در جهت رفاه مادي و معنوي انسان ها ضمن توسعه و تبليغ دين اسلام باقيات الصالحاتي را براي خود بدست آورند. 

مقدمه:

جوانان و نوجوانان در هر جامعه‏اى گنجينه‏هاى سرشارى هستند كه اگر مربيان و متوليان براى اين قشر عظيم سرمايه گذارى شايسته انجام داده و اين گروه فعال و پرشور را با رفتار حكيمانه و تكريم شخصيت و احترام به نيازها، به اهداف مطلوب و ايده‏آل خود هدايت نمايند، علاوه بر اين كه آنان را از خطر انحراف و ترديد در هويت و آسيب‏هاى اجتماعى مصونيت‏ بخشيده‏ اند، قلب‏هاى پاك و زلال آنان را به سوى خوبى‏ها، زيبايى‏ها و اخلاق پسنديده رهنمون شده‏اند، و جامعه آينده را از نظر سلامتى و حفظ ارزش‏ها و فرهنگ، بيمه نموده‏اند.

امام صادق‏ عليه السلام در مورد سرمايه گذارى معنوى براى نسل نو و حفاظت نوجوانان از گروه‏هاى منحرف و كج انديش، مى‏فرمايد:((با درو احداثكم بالحديث قبل ان يسبقكم اليهم المرجعة));نوجوانان خود را با احاديث ما آشنا كنيد قبل از اين كه مرجعه (يكى از گروه‏هاى منحرف) بر شما پيشى گيرند. 

در ادامه عناوين  شيوه‏ها و راه كارهاى عملى برخورد و هدايت جوانان در پرتو گفتار و رفتار صادق آل محمدعليهم السلام مطرح مي گردد:

1 - رفتار نيكو و ملايم

2 - آگاهى دادن در مسائل دينى

3 - شناساندن آسيب‏هاى اجتماعى

4 - ترغيب به دانش افزايى

5 - عادت دادن به حسابرسى

6 - تعديل حس دوست‏خواهى

7 - ضرورت ازدواج

8 - تشويق به نماز

9 - تقويت انديشه‏هاى مثبت

 ترغيب به دانش افزايى - دانش و بينش از نگاه امام صادق عليه‏السلام

شخصي شنيده بود پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرموده است: يك ساعت تفكر كردن برتر از يك شب عبادت تا صبح است، ولى پيوسته به اين موضوع مى‏انديشيد كه منظور پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله چگونه تفكرى است. آيا هر تفكرى برابر است با يك شب عبادت تا صبح؟ براى دريافت پاسخ خود نزد امام صادق عليه‏ السلام رفت و پرسش خود را مطرح كرد، ولى آن حضرت به گونه‏اى كنايه‏ آميز به پرسش او پاسخ داد. امام فرمود: انسان هرگاه از كنار خانه‏ اى خراب شده و خالى از سكنه عبور مى‏كند، بگويد كجايند آنان كه تو را ساختند و آنان كه در تو سكونت داشتند؟ چرا سخنى نمى‏گويى؟
با اين پاسخ كوتاه، به او فهماند كه تفكرى ارزشمند است كه با آن آدمى پاسخ اين پرسش‏ها را بيابد كه به كجا مى‏رود و هدف او از زندگانى دنيا چيست.

كم ارزشى عبادت بدون علم و انديشه

در آموزه‏هاى اسلامى عبادت بدون بصيرت بى‏ارزش است و بصيرت جز با تفقه و تعمق در مسائل و يادگيرى و آموختن به دست نمى‏آيد. در همسايگى اسحاق بن عمار خانه مردى قرار داشت كه به عبادت زياد و انفاق بسيار در ميان مردم مشهور بود و همگان از او به نيكى ياد مى‏كردند؛ زيرا كسى از او خلافى نديده بود. رفتار نيك او براى اسحاق بن عمار اين پرسش را ايجاد كرد كه او با اين رفتار، انسان صالحى است يا خير. او مى‏خواست وظيفه خود را نسبت به همسايه خود بداند. بدين منظور، نزد امام صادق عليه‏ السلام رفت و از امام پرسيد: همسايه‏اى دارم كه بسيار نماز مى‏خواند، انفاق مى‏كند و بسيار به حج مى‏رود و از او خلافى هم نسبت به خاندان اهل‏بيت عصمت عليهم‏ السلام ديده نشده است. او چگونه انسانى است؟ امام صادق عليه‏ السلام پرسيد: آيا اهل دانش و انديشه در مسائل دينى و عبادى نيز هست؟ اسحاق پاسخ داد: خير، با اين كه بسيار عبادت مى‏كند، ولى اهل انديشه نيست، امام فرمود: پس با اين حساب، كردار نيك او سبب بالا رفتن او نمى‏شود.

ضرورت مراجعه به دانايان

مى‏گويند  همه چيز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده‏اند. يك فرد هر چه هم دانشمند باشد نمى‏تواند بر تمام مسائل تسلط علمى داشته باشد؛ مگر اين كه به سرچشمه علم الهى متصل باشد و از پيمانه وحى سيراب شده باشد. بنابراين هر كس بايد در حيطه دانش و تخصص خود اظهار نظر كند. اين مسئله در زمان امام صادق عليه‏ السلام نيز ديده مى‏شد.

نوشته‏اند: روزى حمزة بن طيار كه خود دانشمندى بود در محضر امام صادق عليه‏ السلام ايستاد و شروع به سخنرانى كرد. او لابه‏ لاى سخنان خود، به گوشه‏ هايى از سخنان پدر امام، حضرت باقر عليه‏ السلام اشاره مى‏كرد و براى تأييد حرف خود از آن كمك مى‏گرفت. امام صادق عليه‏ السلام نيز سكوت اختيار كرده بود و فقط به سخنان حمزة بن طيار گوش فرا مى‏داد.

اندكى گذشت و حمزه همچنان مشغول به سخن گفتن بود تا اين كه در فرازى از سخنرانى خود، امام صادق عليه‏ السلام به او اشاره كرد كه سخنش را قطع كند و به او فرمود: همين جا توقف كن و ديگر چيزى مگو! حمزه از اين سخن امام تعجب كرد، ولى پيش از آن كه بخواهد دليل آن را بپرسد، امام به او فرمود: به امورى رسيديد كه حكمتش را نمى‏دانيد و برايتان پوشيده است. اين جا وظيفه شماست كه درنگ اختيار كنيد و آن را از پيشوايان راه و دانايان طريقت بپرسيد. آنان به وظيفه خود عمل و شما را به راه راست هدايت مى‏كنند، همان گونه كه خداوند بلند مرتبه مى‏فرمايد: فَسْئَلُوا أهْلَ الذِّكْرِ اِنْ كُنْتُم لا تَعْلَمُونَ؛ اگر مسئله‏ اى را نمى‏دانيد، از دانايان بپرسيد، (نحل: 43 و انبياء: 7).

ضرورت وجود كارشناس دين

رجوع به متخصصان در هر مسئله‏اى شرط عقل است و در مسائل دينى واجب مى‏باشد. اين مؤلفه يكى از جنبه هاي مثبت تقليد در فروع مى‏باشد.

ابوشاكر از فرقه ديصانيه بود و خدا را قبول نداشت. او روزى قرآن را گشود و با ديدن آيه‏اى، فكر كرد كه مى‏تواند با تأويلى ديگر گونه، از آن براى عقايد باطل خود سود جويد. آيه را به خاطر سپرد و سراغ شاگرد چيره‏دست امام صادق عليه‏ السلام هشام بن حكم رفت. وقتى او را ديد، با پوزخندى شيطنت‏ آميز گفت: در قرآن شما آيه‏اى وجود دارد كه مرا درباره وحدانيت خدا به شك انداخته است. هشام كه مى‏دانست توطئه‏اى در كار است و هيچ آيه‏اى از قرآن چنين دلالتى ندارد، گفت: كدام آيه را مى‏گويى؟ ابو شاكر گفت: آن‏جا كه نوشته است: وَ هُوَ الَّذى فى السَّماء اِلَهٌ و فِى الارْضِ اِلهٌ بنابراين، در آسمان يك خدا وجود دارد و در زمين هم خداى ديگرى هست.

هشام مدتى انديشيد و به او گفت كه به پرسش او پاسخ خواهد داد. به فكر فرو رفت. مطمئن بود كه هرگز چنين نيست و ابو شاكر تأويلى واژگونه از آيه به كار برده است. نمى‏دانست كه مراد آيه چيست و چگونه بايستى به او پاسخ گويد: او چند روزى به اين موضوع فكر كرد، ولى نتوانست پاسخى مناسب بيابد. از اين رو، براى انجام حج و شرف‏يابى به محضر استاد بى‏همتاى خويش امام صادق عليه‏ السلام بار سفر بست و به مكه آمد و از آن‏جا ره‏سپار ديدار با امام صادق عليه‏ السلام شد. وقتى خدمت امام رسيد، ماجرا را بيان كرد.

امام پس از پذيرايى از هشام، به او فرمود: اين سخن تنها از يك انسان پست و بى‏دين بر مى‏آيد. هنگامى كه به كوفه بازگشتى، از او بپرس تو را در كوفه به چه نام مى‏خوانند. پاسخ خواهد داد فلان نام. دوباره از او بپرس تو را در بصره به چه نام مى‏خوانند، پاسخ خواهد داد فلان نام. سپس به او بگو پروردگار ما نيز چنين است، نام او در آسمان اله است و در زمين اله است. همچنين در هر مكان او اله است. هشام خرسند از اين كه پاسخ مناسبى به دست آورده است، پس از اندكى درنگ در مدينه، راه شهر خود را در پيش گرفت. هنگامى كه به كوفه رسيد، نزد ابوشاكر رفت و پاسخ را با او در ميان گذاشت و او را قانع كرد. ابوشاكر به او گفت: من مطمئن هستم كه اين پاسخ از خودت نبود و آن را از حجاز براى من آورده‏اى.

جويندگى و يابندگى حقيقت

هر كسى در راه يافتن حق و حقيقت تلاش كند عاقبت گم‏گشته خويش را مى‏يابد. بريهه دانشمندى مسيحى بود كه مسيحيان به سبب وجود او، بر خود مى‏باليدند، ولى به تازگى، زمزمه‏هايى از مردم شنيده مى‏شد. چندى بود كه او نسبت به عقايد خود دچار ترديد شده بود و در جست و جوى رسيدن به حقيقت، از هيچ تلاشى خسته نمى‏شد. گاه با مسلمانان درباره پرسش‏هايى كه در ذهنش ايجاد مى‏شد، بحث مى‏كرد، ولى هنوز فكر مى‏كرد به هدف خود دست نيافته است و آنچه را مى‏خواهد، بايستى جاى ديگرى جست وجو كند.

روزى از روى اتفاق، شيعيان او را به يكى از شاگردان امام صادق عليه‏ السلام به نام هشام بن حكم كه در مباحث اعتقادى، چيره دست بود، معرفى كردند. هشام در كوفه دكانى داشت. بريهه با چند تن از دوستان مسيحى خود به دكان او رفت. هشام در دكان خود به چند نفر قرآن ياد مى‏داد. وارد دكان او شد و هدف خود را از حضور در آن جا بيان كرد. بريهه گفت: من با بسيارى از دانشمندان مسلمان بحث و مناظره كرده‏ام، ولى به نتيجه‏اى نرسيده‏ام. اكنون آمده‏ام تا درباره مسائل اعتقادى با تو گفت و گو كنم.

هشام با رويى گشاده گفت: اگر آمده‏ايد و از من معجزه‏ هاى مسيح عليه‏ السلام را مى‏خواهيد، بايد بگويم من قدرتى بر انجام آن ندارم. شوخ طبعى هشام آغاز خوبى براى شروع گفت وگو ميان آنان شد. ابتدا بريهه پرسش‏هاى خود را درباره حقانيت اسلام مطرح كرد و هشام با حوصله و صبر، آنچه در توان داشت، براى او بيان كرد. سپس نوبت به هشام رسيد. هشام چند پرسش درباره مسيحيت از بريهه پرسيد، ولى بريهه درماند و نتوانست پاسخ قانع كننده‏اى به آن‏ها بدهد.
فردا دوباره به دكان هشام رفت، ولى اين بار تنها وارد شد و از هشام پرسيد: آيا تو با اين همه دانايى و برازندگى، استادى هم دارى؟ هشام پاسخ داد: البته كه دارم! بريهه پرسيد: او كيست و كجا زندگى مى‏كند؟ شغلش چيست؟ هشام دست او را گرفت و كنار خودش نشاند و ويژگى‏هاى اخلاقى و منحصر به فرد امام صادق عليه ‏السلام را براى او گفت. او از نسب امام، بخشش، دانش، شجاعت و عصمت او بسيار سخن گفت. سپس به او نزديك شد و گفت: اى بريهه! پروردگار هر حجتى را كه بر مردم گذشته آشكار كرده است، بر مردمى نيز كه پس از آن‏ها آمدند، آشكار مى‏سازد و زمين خدا هيچ گاه از وجود حجت خالى نمى‏شود.

بريهه آن روز سراپا گوش شده بود و آنچه را مى‏شنيد، به خاطر مى‏سپرد. او تا آن روز اين همه سخن جذاب نشنيده بود. به خانه بازگشت، ولى اين بار، با رويى گشاده و چهره‏اى كه آثار شادى و خرسندى در آن پديدار بود، همسرش را صدا زد و به او گفت كه هر چه سريع‏تر آماده سفر به سوى مدينه شود. فرداى آن روز به سوى مدينه حركت كردند. هشام نيز در اين سفر آنان را همراهى كرد. سفر با همه سختى‏هايش به شوق ديدن امام آسان مى‏نمود.

سرانجام به مدينه رسيدند و بى درنگ به خانه امام صادق عليه‏ السلام رفتند. پيش از ديدار با امام، فرزند ايشان، امام كاظم عليه ‏السلام را ديدند. هشام داستان آشنايى خود با بريهه را براى امام كاظم عليه‏ السلام تعريف كرد. امام به او فرمود: تا چه اندازه با كتاب دينت، انجيل آشنايى دارى؟ پاسخ داد: از آن آگاهم. امام فرمود: چقدر اطمينان دارى كه معانى آن را درست فهميده‏اى؟ گفت: بسيار مطمئنم كه معناى آن را درست درك كرده‏ام. امام برخى كلمات انجيل را از حفظ براى بريهه خواند. شدت اشتياق بريهه به صحبت با امام، زمان و مكان و خستگى سفر را از يادش برده بود. او آن قدر شيفته كلام امام شد كه از باورهاى باطل خود دست برداشت و به اسلام گرويد. هنوز به ديدار امام صادق عليه ‏السلام شرفياب نشده بود كه به وسيله فرزند او مسلمان شد. آن گاه گفت: من پنجاه سال است كه در جست و جوى فردى آگاه و و دانشمندى راستين و استادى فرهيخته مانند شما هستم. 

منابع:

ماهنامه ياس

گنجينه معرفت

ماهنامه مبلغان

/www.hawzah.net

www.maarefquran.org

www.imamalinet.net